![]() با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز.من رضا گوگولی مدیر این وبلاگ هستم و در شهرستان طبس زندگی می کنم.از این که به وبلاگ من آمدید خیلی خوشحال هستم.لطفاً تا آخر این وبلاگ را مطالعه کنید. نظر یادتون نره
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
*** گل بارون زده ***
*** اقلیم وجود *** *** نوشته های خانوم مار پل *** *** کلبه تنهایی *** *** صراحی *** *** چشم عسلی *** *** دختر بمی *** اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
گالری نرم افزار موبایل
رپ بچه های کرج سایت برگزاری مسابقات اینترنتی فوتبال سلامت و بهداشت زندگی ائمه(ع)و کتابهای نهج البلاغه و... نقشه ی ایران به صورت آنلاین مقالات آموزشی و ... دانلود آهنگ بازی و رمز بازی Ps2 دانلود نرم افزار های رایگان فال گرفتن تعبیر خواب کتابخانه مجازی و دانلودکتاب آموزش قدم به قدم هک کتابخانه ی ملی گلستان سعدی داستان های شاهنامه کتب الکترونیک آرشیو پیوندهای روزانه |
•*.ღ.•*. ستاره ی دنباله دار •*.ღ.•*.
به وبلاگ ستاره دنباله دار خوش آمدید شنگول و منگول در قرن 21
شنگول و منگول در قرن 21 یکی بود یکی نبود در یک شهر بزرگ زیبا و پیشرفته یک بزبز قندی زندگی می کرد که دوتا بچه داشت به نام های شنگول و منگول داشت.این بز و بچه هایش از نوادگان همان بزبز قندی خودمان بودند! یک روز مادر شنگول و منگول به آنها گفت:«بچه های عزیزم من با ماشینم برای خرید به فروشگاه بزرگ شهر می روم.مواظب خودتان باشید.چون تازگیها گرگی به این اطراف اسباب کشی کرده.در را به روی هیچ کس باز نکنید تا من برگردم.اگر هم به مشکلی برخوردید با تلفن همراه من تماس بگیرید.» مادر بزغاله ها رفت و شنگول و منگول هم مشغول بازی با رایانه شان شدند.آقا گرگه هم که دو –سه تا کوچه آن طرف تر با دوربین مدار بسته خانه بزبز قندی را می پایید، فرصت را برای اجرای نقشه هایش مناسب دید.اما هنوز از کامیونش پیاده نشده بود که منگول از پشت آیفون پرسید:«آقا گرگه شما هستی؟» آقا گرگه که هول شده بود یادش رفت صدایش را نازک کند و با همان صدای کلفت و خشن گفت:«نه بابا ... آقا گرگه کیه؟! من مادرتان هستم!» منگول هم که خیلی خوب می توانست فرق صدای کامیون را با صدای ماشین مادرش بفهمد ،جواب داد:«هه هه هه ...ولی مامان ما که کامیون نداره.» آقا گرگه که از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شده بود سوار کامیونش شد و رفت به یک نمایشگاه ماشین و کامیونش را با یک ماشین سواری عوض کرد و دوباره آمد در خانه بزغاله ها . اما تا خواست پیاده شود منگول یکدفعه از توی آیفون گفت:«سلام آقا گرگه ماشین نو مبارک ... پس شیرینی اش کو؟!»آقا گرگه که هنوز نفهمیده بود بزغاله ها آیفون تصویری دارند ،این دفعه حسابی عصبانی شده بود باز هم هول کرد و یادش رفت صدایش را نازک کند و با همان صدای قبلی گفت:«ای بابا ... من آقا گرگه نیستم که،من مادرتان هستم،چند بار بگویم؟!» و منگول هم جواب داد:«مادر ما که صدایش این قدر کلفت نیست!» آقا گرگه این دفعه تا خواست فکری به حال صدایش بکند دیگر شب شده بود و ممکن بود مادر بزغاله ها برگردد.فردای آن روز آقا گرگه یک فکر تازه به سزش زد.به بازار رفت یک دستگاهرایانه خرید.بعد 10-12 ساعت اشتراک اینترنت گرفت و آن قدر گشت تا بالاخره در اورکات ایمیل (پیام نگار) بزغاله ها را پیدا کرد. منگول مشغول نوشتن مشق هایش و شنگول مشغول خواندم ایمیل دوستش بود که یکدفعه پرید هوا و گفت:«آخ جان،آقا گرگه ایمیل زده و نوشته:یک بازی با حال گیر آورده.امروز عصر هم می آید که با هم بازی کنیم!» منگول گفت:«اِاِاِ ... خیلی زرنگه خیال می کند که می تواند ما را این جوری گول بزند.نخیر،برایش ایمیل بزن و بگو نمی شه.» اما شنگول که فکر های دیگری توی سرش بود از صحبت با برادرش او را قانع کرد که با آمدن آقا گرگه به خانه شان موافقت کند. نیم ساعت بعد آقا گرگه که حسابی تیپ زده بود با یک CD بازی آمد در خانه آن ها و شروع کرد به زنگ زدن.شنگول و منگول پرسیدند:«کیه؟» آقا گرگه گفت:«منم آقا گرگه!» شنگول:«چیه؟چیکار داری؟» آقا گرگه:«یک بازی باحال آوردم تا با هم بازی کنیم!» شنگول:«از کجا بدانیم وقتی آمدی توی خانه ما را هپلی هپو نمی کنی؟» آقا گرگه:«قول می دهم این کار را نکنم ... می دانید که گرگ ها خیلی روی قولشان پایبند هستند!» خلاصه آن ها در را باز کردند و اقا گرگه رفت توی خانه.آقا گرگه CD بازی فیفا را روی رایانه ی بزغاله ها نصب کرد و گفت:«من تیم برزیل را برمی دارم تو هم تیم جزایر بوآبوآ را بردار.» شنگول هم که خیلی به خودش اطمینان داشت قبول کرد. آقا گرگه:«اگر من بردم من تو را می خورم و اگر تو بردی تو مرا بخور!» شنگول:«نخیر اگر من بردم تو باید از این شهر بروی!» آقا گرگه هم قبول کرد و بازی شروع شد.دقایق اولیه بازی هر دو تیم در حال آزمایش یکدیگر بودند که آقا گرگه یکدفعه یک گل زد و لبخند مرموزی زد و منگول بیش از پیش برادرش را برای به تساوی کشاندن بازی راهنمایی کرد.شنگول که انگیزه بالایی برای ادب کردن آقا گرگه داشت شروع کرد به بازی تهاجمی و با شوتهای بلند از کناره های زمین موفق شد دو گل بزند.اعصاب آقا گرگه حسابی به هم ریخته بود و شنگول و منگول هم حسابی خوشحال بودند.نیمه اول با همین نتیجه به پایان رسید و دو تیم بدون تلف کردن وقت نیمه بعدی را شروع کردند.شنگول در این نیمه به آقا گرگه امان نمی نداد و مدام حمله می کرد اما از بد شانسی روی ضد حمله تیم مقابل یک گل خورد! بازی ادامه پیدا کرد و گلهای زیادی رد و بدل شد.تنها 5 دقیقه به پایان بازی مانده بود و نتیجه 6 بر 3 به نفع شنگول بود.او که اوضاع را بر وفق مراد دید کمی مغرور شد و گفت:«اگر باختی علاوه بر اینکه از این شهر می روی باید ماشینت را هم به من بدهی.» آقا گرگه هم که می دانست شنگول می خواهد روحیه او را تضعیف کند گفت:«محاله ببازم ... اما اگر باختم ماشینم را هم به تو می دهم!» اما شنگول که حریفش را دست کم گرفته بود ناگهان پشت سر هم سه تا گل خورد. آقا گرگه هم که روحیه اش را به دست آورده بود گفت:«اصلاً اگر من باختم رایانه و تمام سی دی هایم را هم به تو می دهم ... راستی شما توی خانه ترشی دارید؟آخه خوراک بزغاله بدون ترشی مزه نداره!» شنگول که می دید اوضاع حسابی خرابه و اگر مامانش سر برسد و ببیند آنها گرگه را به خانه راه داده اند و آقا گرگه هم او را خورده حسابی عصبانی می شود در آخرین لحظات با به ثمر رساندن یک گل بازی را با نتیجه 7 بر 6 برد! آقا گرگه که اصلاً این نتیجه را پیش بینی نمی کرد تصمیم گرفت برای اولین بار در تاریخ گرگ ها روی قولش بایستد و از آن شهر برود! خوب قصه ما به سر رسید آقا گرگه آواره شد و شنگول و منگول هم صاحب یک عالمه CD بازی شدند! (از کلاغه هم خبری در دست نیست!) پاورقی: *آن مال قدیم ها بود که حبه انگور داشتیم در این زمانه دو تا بچه کافیه! |+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:27
عید همه مبارک
سلام به همه ی دوستان عزیز عیدتون مبارک |+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 2:49
اسم فامیل
اسم فامیل آن روز اولین روزی بود که می خواستم امتحان کتبی بدهیم ولی چون هنوز سوادمان کامل نشده بود معلم مان سؤال ها را برایمان می خواند و ما هم جواب را زیر هر سوال می نوشتیم.معلم:«بالای صفحه نوشته:به نام خدا . حالا اسم خودتان را کنار صفحه بنویسید.» ما هم اسم هایمان را نوشتیم. معلم:«نام فامیلتان را هم کنار اسمتان بنویسید.» من نام فامیلم را کنار اسمم نوشتم و منتظر ماندم ولی بقیه بچه ها هنوز داشتند می نوشتند. معلم:«دیگر چیزی ننویسید تا سؤال اول را بخوانم .» بچه ها همه از نوشتن دست برداشتند و به خانم معلم نگاه کردند ولی پیمان که نیمکت اول کلاس نشسته بود و عینک ته استکانی به چشم داشت هنوز داشت می نوشت. خانم معلم سؤال اول را خواند ولی پیمان هنوز داشت می نوشت. معلم:«پیمان!سؤال اول چه بود؟» اشک در چشمان پیمان جمع شد و با ترس گفت:«نمی دانم خانم» معلم:«مگر نگفتم صبر کن تا سؤال اول را بخوانم؟داشتی چکار می کردی؟» پیمان با بغض گفت:«خانم اجازه؟!داشتم اسم فامیلم را می نوشتم.» خانم معلم با عصبانیت گفت:«مگه نوشتن اسم فامیل چقدر طول می کشه؟اگه نمی تونی بده من بنویسم.» پیمان گریه کنان گفت:«نه خانم!بلدم ولی تموم نمی شه!» خانم معلم ورق پیمان را گرفت.گریه ی پیمان شدت گرفت و به همان شدت خانم معلم شروع کرد به خندیدن. خانم معلم گفت:«پیمان! اجازه می دی که ورقه ات رو بخونم؟» پیمان سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. معلم:«بچه ها! پیمان یک اشتباه کوچیک کرده به جای نام فامیلش نوشته: پسر خاله علی،پسر خاله اکبر،دختر عمه زهرا،عمو رضا،دایی هادی و ...» من با صدا ی بلند خندیدم ولی یکدفعه متوجه شدم که فقط من هستم که در کلاس می خندم.چون بقیه بچه سر در گم به یکدیگر نگاه می کردند.خانم معلم هم با تعجب به طرف ورقه بقیه بچه ها رفت و این بار چند برابر دفعه قبل خندید!چون تمام بچه ها به جز من مثل پیمان نام فامیلشان را نوشته بودند!
|+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 19:39
هفت خان سمند رانی! * خان اول/خالی بندی: فرض کنید می خواهید در آینده با خرید یک عدد تاکسی سمند شغل تاکسیرانی را انتخاب کنید.بنابراین بهتر است از همین حالا بدانید که راننده تاکسی هیچ فرقی با رستم ندارد و برای رساندن مسافر به مقصد باید از هفت خان عبور کنید.برای شروع ابتدا یک نفس عمیق بکشید و با صدای بلند فریاد بزنید:«تهرانپارس یه نفر!تهرانچارس!آقا یه نفری سوار شو بریم!» درست است که تاکسی سمند زیبای شما کاملاً خالی است و به چهار نفر نیاز دارید، اما خالی بندی لازمه ی گذر از خان اول است.یادتان که نرفته رستم حتی برای پسرش هم خالی می بست! * خان دوم/چه کسی بود صدا زد تاکسی؟ : اگر خالی بندی تان نتیجه نداد باید به آرامی حرکت کنید و دنبال مسافر بگردید.مسافران به چهار دسته تقسیم می شوند؛ دسته اول مسافران سربه زیری که هستند که با صدایی آهسته می گویند:«تاکسی!» و شما در حال که از خودتان می پرسید:«چه کسی بود صدا زد تاکسی؟» از کنارشان رد می شوید.دسته دوم مسافرانی هستند که برای نگه داشتن تاکسی و رسیدن به مقصد بسیار عجله دارند، به همین خاطر وسط خیابان می ایستند و بسیار مظلومانه به شما خیره می شوند، طوری که متوجه می شوید مسافر هستند اما کیف پولشان را گم کرده اند! * خان سوم/همه راضی ... : سعی کنید تمام مسافران را از سیستم صوتی ماشین تان راضی نگه دارید.بنابراین دو دقیقه رادیو پیام، سه دقیقه رادیو جوان، سی ثانیه رادیو تهران و پنج دقیقه ضبط صوت تان را (برای نسل جوان حاضر در ماشین) روشن کنید! * خان چهارم/ زلزله : هر مسافری سلیقه و مشکلات خاص خودش را دارد.یکی می گوید:«آقا دیرم شده، بزن بریم به سرعت برق و باد!» یکی می گوید:«آقا چرا اینقدر تند می روی سرم داره گیج می ره!» یکی می گوید:«ای بابا ! چرا از این را آمدی، من دوست داشتم از آن راه بروی که خیابان هایش سر سبز تره!» چاره ای نیست وظیفه شما در این خان حفظ آرامش و خونسردی است.فراموش نکنید حق با مسافر است. * خان پنجم/آقا چقدر شد؟ : سعی می کنید جایی را پیدا کنید که توقف ممنوع نباشد بعد نگه می دارید و مسافران یکی یکی پیاده می شوند.احتمالاً اینجاست که یکی دو نفر از مسافران 100تومان زیر نرخ معمولبه شما پول می دهند و هنوز اعتراض نکرده جوابتان را هم می دهند که:« ما خانوادگی 500ساله در این مسیر تاکسی می گیریم همیشه هم همین قدر کرایه می دهیم!» * خان ششم/ بوم م م م م م ... : هوا حسا بی تاریک شده و شما در حالی که مشغول شمردن اسکناس های مچاله شده هستید به طرف منزل حرکت می کنید.هر قدر که تعداد اسکناس ها بیشتر باشد بیشتر ذوق می کنید و هر قدر که بیشتر ذوق کنید حواستان بیشتر پرت می شود !ولی خیلی زود با شنیدن صدای « بوم م م م م م م ! » حواستان دوباره سر جایش می آید.متأسفانه این صدای بر خورد سمند سابقاً نو شما با ماشین جلویی است.مقصر هم شما هستید.بنابراین باید هر چه را که آن روز کار کرده اید دو دستی تقدیم راننده ماشین جلویی کنید و با یک ماچ رضایتش را جلب کنید! * خان هفتم/ اضافه کاری : حالا باید به جای رفتن به خانه اضافه کاری کنید.شاید شانس بیاورید و بتوانید یک مسافر دربستی جور کنید.فقط حواستان باشد که 12نصف شب است برای پیدا کردن مسافر دربستی داد و هوار نکنید مردم خوابیده اند!
|+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 0:8
آیا شما جزء گوگولی ها هستید؟
سلام دوستان عزیز.گوگولی بودن معیار ها و شرایطی داره · یک گوگولی باید همیشه شاداب و خندون باشه.
هر کی 5 تا از ویژگی های بالا رو داشته باشه تقریباًیک گوگولی است و امیدوارم همه ی گوگولی ها تمام ویژگی های بالا رو داشته باشند. |+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:26
لهجه ی طبسی
سلام دوستان عزیز.امروز می خواهم شما را با لهجه ی طبسی آشنا کنم.
................ ................. .................. اول یک احوال پرسی مختصر را با لهجه ی طبسی نوشته ام: سلام خوبِ ی چکار مَکُنِی؟حَجِ خانم خوبِ ن سَلامَتِن؟مامانِتُ به کُجیی ِن؟طبسِن.خودِتُ به کُجِ زِِندگی مَکُنِی؟ما هم به طَبَسِم. حال چند فعل و کلمه را با لهجه نوشته ام: می کنی:مَکُنی میایی:مَیّی همسایه:هَمسیَه گنجشک:چُقوک خوبید:خوبِ ی کنید:کُنِی مارمولک:دیفَلُک آب انبار:هُزُنبار هستم:هَستُم هستید:هَستِی خرمای نارس:کَکَلوس نارس:کُت می آید:مَیَّ هسته ی خرما:سُرُک خوردم:بِ خُّوردُم خوردیم:بِ خُّوردِم خوابیدم:بِ خُفتیدُم می دانی:مَدَنی می گویم:مَگُم می گویی:مَگی کلماتی که در زیر نوشته ام اصطلاحاتی است که در قدیم به کار می رفته است (۵۰سال پیش): مِژگ:مژه زینَه: پله رِؤگ:تکه پارچه زَنگیچَه:آرنج اَرُگ:لثه نَهَلی:تشک کوچک کوز:لانه ی بزغاله کُندُل:کوزه ی شکسته رَنَکی:افسار نُچ:(نچ آفتابه)لوله ی آفتابه این مطلب مختصر بود و کامل نیست. اگر مشکلی داشتید یا خواستید جمله ای را با این لهجه بدانید در قسمت نظرات بنویسید.
|+| نوشته شده توسط رضا گوگولی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 19:34
کد های مختلف برای وبلاگ
کروس های موس:
سلام دوستان عزيزم ! امروز براتون چند كروس موس ( شكل موس رو در وبلاگ شما تغيير ميده ) براتون ساختم و آماده كردم. روش گذاشتن : بعد از وارد شدن به مديرت وبلاگ خود به قسمت ويرايش قالب بريد بعد كد رو كه از سايت كپي كرديد در آخر كد هاي قالب خود بگزاريد...
کد آهنگ تکنو: |