













شنگول و منگول در قرن 21
یکی بود یکی نبود در یک شهر بزرگ زیبا و پیشرفته یک بزبز قندی زندگی می کرد که دوتا بچه داشت به نام های شنگول و منگول داشت.این بز و بچه هایش از نوادگان همان بزبز قندی خودمان بودند!
یک روز مادر شنگول و منگول به آنها گفت:«بچه های عزیزم من با ماشینم برای خرید به فروشگاه بزرگ شهر می روم.مواظب خودتان باشید.چون تازگیها گرگی به این اطراف اسباب کشی کرده.در را به روی هیچ کس باز نکنید تا من برگردم.اگر هم به مشکلی برخوردید با تلفن همراه من تماس بگیرید.»
مادر بزغاله ها رفت و شنگول و منگول هم مشغول بازی با رایانه شان شدند.آقا گرگه هم که دو –سه تا کوچه آن طرف تر با دوربین مدار بسته خانه بزبز قندی را می پایید، فرصت را برای اجرای نقشه هایش مناسب دید.اما هنوز از کامیونش پیاده نشده بود که منگول از پشت آیفون پرسید:«آقا گرگه شما هستی؟» آقا گرگه که هول شده بود یادش رفت صدایش را نازک کند و با همان صدای کلفت و خشن گفت:«نه بابا ... آقا گرگه کیه؟! من مادرتان هستم!» منگول هم که خیلی خوب می توانست فرق صدای کامیون را با صدای ماشین مادرش بفهمد ،جواب داد:«هه هه هه ...ولی مامان ما که کامیون نداره.»
آقا گرگه که از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شده بود سوار کامیونش شد و رفت به یک نمایشگاه ماشین و کامیونش را با یک ماشین سواری عوض کرد و دوباره آمد در خانه بزغاله ها . اما تا خواست پیاده شود منگول یکدفعه از توی آیفون گفت:«سلام آقا گرگه ماشین نو مبارک ... پس شیرینی اش کو؟!»آقا گرگه که هنوز نفهمیده بود بزغاله ها آیفون تصویری دارند ،این دفعه حسابی عصبانی شده بود باز هم هول کرد و یادش رفت صدایش را نازک کند و با همان صدای قبلی گفت:«ای بابا ... من آقا گرگه نیستم که،من مادرتان هستم،چند بار بگویم؟!» و منگول هم جواب داد:«مادر ما که صدایش این قدر کلفت نیست!»
آقا گرگه این دفعه تا خواست فکری به حال صدایش بکند دیگر شب شده بود و ممکن بود مادر بزغاله ها برگردد.فردای آن روز آقا گرگه یک فکر تازه به سزش زد.به بازار رفت یک دستگاهرایانه خرید.بعد 10-12 ساعت اشتراک اینترنت گرفت و آن قدر گشت تا بالاخره در اورکات ایمیل (پیام نگار) بزغاله ها را پیدا کرد.
منگول مشغول نوشتن مشق هایش و شنگول مشغول خواندم ایمیل دوستش بود که یکدفعه پرید هوا و گفت:«آخ جان،آقا گرگه ایمیل زده و نوشته:یک بازی با حال گیر آورده.امروز عصر هم می آید که با هم بازی کنیم!»
منگول گفت:«اِاِاِ ... خیلی زرنگه خیال می کند که می تواند ما را این جوری گول بزند.نخیر،برایش ایمیل بزن و بگو نمی شه.» اما شنگول که فکر های دیگری توی سرش بود از صحبت با برادرش او را قانع کرد که با آمدن آقا گرگه به خانه شان موافقت کند.
نیم ساعت بعد آقا گرگه که حسابی تیپ زده بود با یک CD بازی آمد در خانه آن ها و شروع کرد به زنگ زدن.شنگول و منگول پرسیدند:«کیه؟» آقا گرگه گفت:«منم آقا گرگه!» شنگول:«چیه؟چیکار داری؟» آقا گرگه:«یک بازی باحال آوردم تا با هم بازی کنیم!»
شنگول:«از کجا بدانیم وقتی آمدی توی خانه ما را هپلی هپو نمی کنی؟»
آقا گرگه:«قول می دهم این کار را نکنم ... می دانید که گرگ ها خیلی روی قولشان پایبند هستند!»
خلاصه آن ها در را باز کردند و اقا گرگه رفت توی خانه.آقا گرگه CD بازی فیفا را روی رایانه ی بزغاله ها نصب کرد و گفت:«من تیم برزیل را برمی دارم تو هم تیم جزایر بوآبوآ را بردار.» شنگول هم که خیلی به خودش اطمینان داشت قبول کرد.
آقا گرگه:«اگر من بردم من تو را می خورم و اگر تو بردی تو مرا بخور!» شنگول:«نخیر اگر من بردم تو باید از این شهر بروی!» آقا گرگه هم قبول کرد و بازی شروع شد.دقایق اولیه بازی هر دو تیم در حال آزمایش یکدیگر بودند که آقا گرگه یکدفعه یک گل زد و لبخند مرموزی زد و منگول بیش از پیش برادرش را برای به تساوی کشاندن بازی راهنمایی کرد.شنگول که انگیزه بالایی برای ادب کردن آقا گرگه داشت شروع کرد به بازی تهاجمی و با شوتهای بلند از کناره های زمین موفق شد دو گل بزند.اعصاب آقا گرگه حسابی به هم ریخته بود و شنگول و منگول هم حسابی خوشحال بودند.نیمه اول با همین نتیجه به پایان رسید و دو تیم بدون تلف کردن وقت نیمه بعدی را شروع کردند.شنگول در این نیمه به آقا گرگه امان نمی نداد و مدام حمله می کرد اما از بد شانسی روی ضد حمله تیم مقابل یک گل خورد!
بازی ادامه پیدا کرد و گلهای زیادی رد و بدل شد.تنها 5 دقیقه به پایان بازی مانده بود و نتیجه 6 بر 3 به نفع شنگول بود.او که اوضاع را بر وفق مراد دید کمی مغرور شد و گفت:«اگر باختی علاوه بر اینکه از این شهر می روی باید ماشینت را هم به من بدهی.» آقا گرگه هم که می دانست شنگول می خواهد روحیه او را تضعیف کند گفت:«محاله ببازم ... اما اگر باختم ماشینم را هم به تو می دهم!» اما شنگول که حریفش را دست کم گرفته بود ناگهان پشت سر هم سه تا گل خورد.
آقا گرگه هم که روحیه اش را به دست آورده بود گفت:«اصلاً اگر من باختم رایانه و تمام سی دی هایم را هم به تو می دهم ... راستی شما توی خانه ترشی دارید؟آخه خوراک بزغاله بدون ترشی مزه نداره!» شنگول که می دید اوضاع حسابی خرابه و اگر مامانش سر برسد و ببیند آنها گرگه را به خانه راه داده اند و آقا گرگه هم او را خورده حسابی عصبانی می شود در آخرین لحظات با به ثمر رساندن یک گل بازی را با نتیجه 7 بر 6 برد!
آقا گرگه که اصلاً این نتیجه را پیش بینی نمی کرد تصمیم گرفت برای اولین بار در تاریخ گرگ ها روی قولش بایستد و از آن شهر برود! 
خوب قصه ما به سر رسید آقا گرگه آواره شد و شنگول و منگول هم صاحب یک عالمه CD بازی شدند! (از کلاغه هم خبری در دست نیست!)
پاورقی:
*آن مال قدیم ها بود که حبه انگور داشتیم در این زمانه دو تا بچه کافیه!